،برای کسی که تا ابد دوستش دارم
اما یادت باشه یادت همیشه بامنه!
همیشه!
اما یادت باشه یادت همیشه بامنه!
همیشه!
یک لحظه که تو در خاطرات معصومانه ی قلبی تکرار می شوی.
آن لحظه ی تاریک و خاموش رنگ پریده را در سکوت کوهساران نمی گویم،
آن لحظه را نمی گویم که تو از آن آفریده می شوی،
لحظه ی هم آغوشیم با سنگ تیره ی گوری را می گویم که تو با دستانت برایم ساختی،
آن لحظه را می گویم که قلب خاموشم را هم بستر خاک سرد کوهساران کردی.
لحظه ی شکست را می گویم؛
شکست بی صدای یک قلب!!
لحظه ای که تکرار می شود، تکرار
اشک های بی روح شیشه ایت را نمی گویم.
زجه های شبانه ی قلبی را می گویم که تپشش با تعداد نفس هایت برابر بود
یک لحظه را می گویم...
همان یک لحظه را که تو در خواب ناز غروری ابلهانه غوطه ور بودی؟!
او رفت.
آن گلی که می پرستیدمش خشک شد و ریشه
هایش که من بودم را به فراموشی سپارد.
تمام اعتمادم را ویران می کنی،
خطوط منظم زندگیم را در هم می شکنی و تمام اعتمادم را ویران می کنی!
توقف می کنی،
این جا توقف می کنی؛در انتظار فریاد خشمم توقف می کنی،
قطره ای بیگانه در چشمانم حلقه میزند،
گونه ام می لرزد،
فرومی ریزد تمام فریاد قلب آکنده از دردم، فرومی ریزد بر روی گونه های مضطربم،
در تاریکی شب برق می زند دو چشمت خیره بر چشمانم!
آه، افسوس که تو فریاد مرا نشنیدی؟!
باران بر تن سرد درختان می تاخت و
پرنده ی کوچک ایوان با چشمان خیس به هجوم سبزه باران زاده ی باغچه می نگریست و
پرهای نرم و کوچک خود را که از خاطر آن روز بارانی رفته بودتکان تکان میداد . لنگ لنگان به کنار پنجره ی کوچک خانه رسید؛نگاهی خیره بر پنجره ماند,نگاه غربت بارپرنده ی کوچک
پرنده ی کوچک چشمانت را دیده بود,نگاه آبیت را,حس بودنت را لمس کرده بود!
.پرندهی کوچک تنین صدایت را شنیده بود!
پرنده ی کوچک بال هایش بسته بود.
پرندهی کوچک پشت شیشه های مات باران زده اسیر وجود مهربانت بود.
پرنده ی کوچک.آه !فقط یک بهانه بود
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
وبا تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و خاک را چه خوب می فهمید
«حرف زدن در این مورد[شرح حال,زندگی شخص]به نظر من یک کار خسته کننده و بی فایده ای است.این یک واقعیت هست که هر آدم که به دنیا می آید بالاخره یک تاریخ تولدی دارد،اهل شهر یا دهیست ، توی مدرسه ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگیش اتفاق افتاده که بالاخره برای همه می افتد،مثل توی حوض افتادن دوره ی بچگی،یا مثلاُ تقلب کردن دوره ی مدرسه،عاشق شدن دوره ی جوانی،عروسی کردن ،و از این جور چیز ها» حرف هایی با فروغ فرخزاد(انتشارات مروارید،1365)ص12.
فروغ فرخزاد در دی ماه سال 1313 در امیریه ی تهران متولد شد .پدرش محمد فرخزاد یک نظامی سخت گیر و مادرش زنی ساده و خوش باور بود. او فرزند چهارم یک خانوادهی نه نفری بود. چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا.
کودکی اش در نور و عروسک،نسیم و پرنده،و روشنی و آب گذشت :چیزهایی که بعداً اندیشیدن به آن برایش حسرت بار بود.
اي هفت سالگي
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شكست
شكست
شكست
بعد از تو آن عروسك خاكي
كه هيچ چيز نميگفت هيچ چيز به جز آب آب آب
در آب غرق شد.![]()
به مدرسه رفت و درس خواند،این ایام-ایام درس خواندن_چیزی نبود که همچون کودکی اش در نور و عروسک،نسیم و پرنده،و روشنی و آب بگذردلحظه های پیش از عزیمت به اسارت بود و بازخاطره انگیز و حسرت بار:
آن روزها رفتند
آن روزها ي برفي خاموش
كز پشت شيشه در اتاق گرم
هر دم به بيرون خيره ميگشتم
پاكيزه برف من چو كركي نرم
آرام مي باريد
بر نردبام كهنه چوبي
بر رشته سست طناب رخت
بر گيسوان كاجهاي پير
و فكر مي كردم به فردا آه
فردا
حجم سفيد ليز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او در چارچوب در
كه ناگهان خود را رها مي كرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز كبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
فردا ...
گرماي كرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خطهاي باطل را
از مشق هاي كهنه خود پاك مي كردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه مي گشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشك ياس
گنجشك هاي مرده ام را خاك ميكردم![]()
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت و بعد از تمام کردن دوره ی دبیرستان به هنرستان نقاشی رفت.و در همین زمان خواندن شعر را با سرعت و حجم بیش تر ادامه دادو کم کم لحظه های سرودن به سراغش آمد.«من وقتی 13 یا 14 ساله بودم خیلی غزل می ساختم و هیچوقت چاپ نکردم.به هر حال یک وقتی شعر می گفتم،همین طور غریزی در من می جوشید.روزی دو سه تا توی آشپزخانه،پشت چرخ خیاطی.خلاصه همین طور می گفتم.چون دیوان بود که پشت سر دیوان می خواندم و پر می شدم.و به هرحال استعدادکی هم داشتم،ناچار باید یک جوری پس می دادم.نمی دانم این ها شعر بودند یا نه، فقط می دانم که خیلی هم آسان بودند.(من)آن روزها بودند،صمیمانه بودند،ومی دانم که خیلی هم آسان بودند.من هنوز ساخته نشده بودم.زبان و شکل خودم را و دنیای فکری خودم را پیدا را پیدا نکرده بودم.توی محیط کوچک و تنگی بودم که اسمش را می گذاریم زندگی خانوادگی.بعد یک مرتبهاز تمام آن حرفها خالی شدم.محیط خودم را عوض کردم.
یعنی جبراً و طبیعتاً عوض شدم »
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد و به همراه او راهی اهواز شد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود.در این زمان لحظه های سرودن او بیشتر شد و این چیزی بود که به مذاق زندگی خانوادگی خوش نمی آمد. . پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند.یک سال بعد از ازدواج صاحب پسری شد با نام « کامیار»
و سال بعد از آن مجبور شد بین شعر و زندگی یکی را انتخاب کند و با آن سرسختی غریزی که در او بود:[«وقتی می گوییم باید،این« باید»تفسیر کننده و معنا کننده ی یک جور سرسختی
غریزی و طبیعی در من است...من از آدم هایی نیستم که وقتی می بینم سر یک نفر به سنگ می خورد و می شکند دیگر نتییجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت.من تا سر خودم نشکند
معنی سنگ را نمی فهمم»]...........
اگه مشتاق به ادامه ی مطلبی ؛ هفته ی دیگه با زم به ما سر بزن!![]()
![]()
راستی می دانی چند وقت است که دیگر آسمان بر جای پایت نمی گرید؟!
خبر نداری که تابستان کویر خشک است!
شاید دیگر هیچ گل سرخی هم نروید!
آخر در کویر قلب من هم همچون قلب تو باید خشکسالی بیاید.
مگر خبر نداری این جا هم تابستان است!تابستان!!![]()
![]()
در یک لحظه
تو می شکنی...
فریاد می زنم...
آهنگ رفتن می کنی...
من........................................
میان گره کردن هامان زندگی قل می خورد بر قلبم چنگ می زند؛خونم جاری می شود محبت را همراه می سازد به سویت می شتابد,زندگی جاری می شود ،مروارید می شود بر شیار گونه ام می نشیند؛می لغزد، فرو می افتد؛ جاری می شود دامنم خیس می شود ,نگات خیره می شود هیچ نمی فهمی غرورت احساس هم ندارد.
رشته ها ی احساساتم پاره می شود به عشقت گره می خورد ,باز هم نمی شود.گیسوانم رها می شود ؛باد
می آید ؛باد.
رویاهایت را به باد می سپارم ,گل های سرخ را هم.![]()
گونه هایم خیس می شودباران هم نمی بارد
دستانم فریاد می زنند
پاهایم به سویت می شتابند
من می دوم به دنبالت.
به کنارت می رسم فریاد می زنم: دوستت دارم ,آری دوستت دارم![]()
می خواهی بروی!در میان قدم هایت می سوزم.
شیار گونه ات خیس می شود؛باران هم نمی بارد.
در یک لحظه خیره می شوی .شاید توهم! آری تو هم. دستانت را می گشایی قاصدک ها در باد به پرواز در می آیند.
ما می مانیم.![]()
![]()
![]()
![]()